خاطره زایمان پســـــــر گلــــــــــــــــم 92/1/28
سلام هومانم پسر عزیزم امروز بعد مدت ها اومدم وبلاگت تا
برات از خاطره روزی که تو از وجودم جدا شدی و اومدی تو
بغلم بنویسم اومدی به زندگیمو برات بنویسم...
چه روز هیجان انگیزی بود...
واقعان بی اغراق پر هیجان ترین و قشنگترین استرس زندگیم
تو بودی....
از شب قبل برات میگم....
من شبا با دوستام خاله هانی و سما و نازی تو دوران بارداری
هرشب تو مسنجر تا پاسی از صبح باهم حرف و صحبت و
شوخی داشتیم تا این دوران و به خیر و خوبی تموم کنیم و
سختیاش کمتر به نظرمون بیاد ...
از بین ما 4 تا اولین نفر من بودم زایمان میکرد بعد فردای من
سما و بعد هانی و بالاخره نازی بود
واین شب آخر برای من مراسم وداع بارداری گذاشته بودن
واییییییییییی که اشک تو چشامون پشت همین فضای مجازی
جمع شده بودوخیییییلی حس غریبی داشتیم و هممون بیقرار
بودیم که آررررره بارداریمون با تموووووووم سختیاش به خیر و
خوبی تموم شد و قرار بود فردا بزرگترین روز زندگی من
بشه...
خاله هانی که انققققققققد احساساتی شده بود نتونست
خودشو کنترل کنه و زنگ زد بهم و های های گریه کرد و خیلی
برام دعای خیر کرد....
و آرزوی سلامتی تو رو برام.....
خلاصه بعد از یه ساعتی دور هم بودن با بچه ها تو کنفرانس
مسنجر برای یه مدت که نمیتونستم بیام نت باهاشون
خدافظی کردموو آماده شدم برای خواب.......
چه خوابی... مگه خوابم میومد به چشمام...
همش صحنه های فردا که چی میشه میومد جلو چشمام...
ینی واقعن قرار بود فردا یه نی نی بیاد تو بغلم؟!!
هنوز بعد 9 ماه باورم نشده بود من یه نی نی دارم یه پسر
خوشگل....
خلاصه با بیدار بودن تا نیمه شب و اندک خوابی دیگه ساعت 5
صبح بیدار شدم نمازمو خوندمو برای آرامشم سوره حضرت
مریم و خوندم و کم کمکی وسایلی که از قبل برای بیمارستان
آماده کرده بودمو جمع و جور کردم و باباییو بیدار کردم....
واااااااای که تپش های قلبم شروع شده بود واقعن قلبم مثه
ضربه های پتک میخورد به سینه ام...
خلاصه با دعا هرجور بود خودمو آروم کردم تا رسیدیم
بیمارستان...
با زندایی لادن که از قبل هماهنگ کرده بودم و شب قبلشم
کشیک بود منو برای مراسم آماده شدن راهنمایی کرد
تو همین حینم بابایی رفته بود پذیرش کارای پذیرش منو انجام
بده منم به مامانی فروغ اینا زنگیدمو گفتم تا 1 ساعت دیگه
بیاین بیمارستان من دارم آماده میشم برم اتاق عمل...
که مامانی دلش طاقت نگرفت و یه ربع بعد ینی من هنوز آماده
هم نشده بودم بیمارستان بودن با پدرجون...
خلاصه منو بردن تو یه اتاق بهم گان دادن پوشیدمو بردنم یه
اتاق انتظار زایمان سرم و سوند که خیییییییییییلی میترسیدمو
وصل کردن و یه نیم ساعتی موندم تا خانم دکتر بنافتی بیاد.
خلاصه همه کارامو کردن منو نشوندن رو ویلچر و رفتیم سمت
اتاق عمــــــــــــــــــــــل .....وااااااایییی چه لحظه های طلایی
و قشنگی بود که یادش میوفتم واقعن اشک تو چشام جمع
میشه...
از زایشگاه که بیرون اومدم با پرستار وزندایی بیرونش پدرحونو
و بابایی و دیدم با چهره ای نگران منتظر بودم آخرین خدافظی
و کردمو خلاصه سوار آسانسور شدیمورفتیم اتاق عمل....
اتاق عمل!!!!! آره جایی که هیچ وقت تا بی این سن ندیده
بودم و هیچ تصوری هم ازش نداشتم....
وارد فضای اونجا که شدم تکنسین های بیهوشی یکی یکی
میومدن پیشمو راجع به نوع بیهوشی ازم میپرسید...
که بی حسی از کمر میخوام یا بیهوشی؟
منم به توصیه دکترم همون بیهوشی کامل و انتخاب کردم و
خلاصه پکیج بند نافم و کارشناس بند ناف که یه خانم خوشگل
و خوش اخلاق بود اومد ازم گرفت تا کاراشو برام آماده کنه .
یه پرستارم منو برد به اتاق اصلی....
اتاق عمـــــــــــــــــــــل....
منو رو یه تخت بلندی خوابوندن و 2 تا نرس که مسئول آماده
کردن کارا بودن منو آماده میکردن و یهو دیدم یه چیز خنک رو
شکمم ریختن که من سردم شد پرسیدم چی بود ؟
گفتن بتادینه داریم ضد عفونی میکنیم....
دوباره بعد 5 مین یه بار دیگه همین کارو کردن که من تمام تنم
از شدت سرما میلرزید گفتم من دارم یخ میکنم این بار خانم
دکتر بنافتی از پشت پرده ای که جلوی چشام بسته بودن اومد
این طرف و گفت منم عزیزم... منم یهو شرمنده شدم و نگاه
محبت آمیزش دوباره بهم روحیه داد....
قبلش برای فیلمبرداری به دکتر بنافتی گفته بودم و اونم اجازه
داده بود ولی یه آقایی تو اتاق عمل بود مبگف نه نمیشه خانم
برای ما مسئولیت داره و....
برای همین من مجدد به دکتر گفتم و اونم برام اجازه فیلم و
گرفت .... ولی اهههه چه فیلم بدی مامان....
اصلا اون چیزی که میخواستم نبود....
خیلی مختصر ومفید شد....
ولی خب همینم برای خاطره خوبه....
خلاصه یه خانم دیگه اومد و دستامو یه صورت صلیب بست و
بهم گفت من یه ماسکی میزارم برات تو تا 5 بشمر...
منه ترسو کلا تا اون لحظه خییییییلی شجاع شده بودم انگار
بارها بود منو بیهوش میکردن....
خلاصه تا ماسک و گذاشت و منم گفتم 1... 2... یهو یه گاز
شدید مثه اینکه نفسم داره میره اومد منم رفتم بگم یه لحظه
دست نگه دارین دیگه نفهمیدم چی شد....
آره بیهـــــــــــوش شده بودم....
بعد 1 ساعت ظاهران که بهوش اومدم انقد به سفارش زندایی
برام مسکن زده بودن که درد نداشته باشم همش منگ بودم.
صداهای همه و میشنیدم ولی توان جواب دادن و نداشتم....
خلاصه نی نیمو زندایی لادن(پرستار بخش زنان بیمارستان شفا
بود) آورد
و گذاشت رو سینه ام که شیرش بدم...
واااااااااااااااای که چه لحظه ای بود واقعن نمیشه به قلم
بیارم.....
هنوزم باورم نمیشد این پسر منــــــــــــه..... وووووااای کپ
الانه بابایی بودی ... پسرم با وزن 3100 و قد 50 بدنیا اومد...
همه میگفتن فرزین کوچولو....
همه خوشحال و شاد بودن ...
مامان اینای فرزین که همه بودن...
کم کم خاله اینام اومدن... دایی اینا ...
دیگه ساعتم که به ساعت ملاقات نزدیک میشد کلللللللللللی
عیادتی داشتم
خوب شده اتاق خصوصی گرفته بودم ...
اتاق به قدری شلوغ شده بود مردا همه رفته بودن بیرون بازم
20 نفری تو اتاق بودن...
زندایی بابا و خاله فرشته و نورا بابایی وعمه مهرانهو خاله و
دایی خودم و دوستم عاطی و رزیتا و...
همه خیییییییلی خوشحال بودن...
دیگه 2 تا مامانا تا شب بودن فقط مامان فروغ یه ساعتی رف
خونه به کاراش رسید مامان فریبا پیشم بود ولی برای خواب
شب مامان فروغ اومد پیشم... دیگه آخر شب یه پرستار اومد و
بهم گفت باید پاشی راه بری واااااااااااای خیییییییلی برام
سخت بود تازه داشتم درد سزارین و میفهمیدم تا اون لحظه
هیچی حس نکرده بودم....
خلاصه آروم آروم بلندم کردوبهم گفت هرچی بیشتر راه بری
برای خودت بهتر. اینظوری زودتر راه میوفتی...
منم گوش کردمو واقعنم از فرداش تو خونه همه کارامو
میتونستم خودم انجام بدم...
ولی مامانم همش بهم میگف استراحت کن بعدا عوارضش
برات میمونه..... که واقعن اگه اون 10 روزو میخوابیدم الان
حال و جونم بیشتر بود....
ولی از اینکه 2 تا مامانا با هم کار میکردن و سیستم آشپزخونه
من دستشون نبود مجبور بودم برای راهنماییشون پیششون
باشم....
خلاصه اون روز خاطره انگیز بهتـــــــــــــــــرین روز زندگیم شد و
به خیر و خوبی گذروندیم...
فردا صبحشم بابا فرزین اومد و مشغول انجام کارایه ترخیص
شد ویه نرس اومد و لباسای تو رو برای رفتن به خونه ازمون
گرفتو تو جیگرمو بردن طبقه بالا واکسن روز آولتو زدنو اولین
لباس خوشگلتو که برات خریده بودم تنت کردن...
وااااااای که همیشه تصورت میکردم تو این لباسا زودتر بیای
بغلم و اینا رو تنت کنم....
خلاصه کارا همه انجام شد و مام راهی خونه شدیم.
پدرجون مهران برات گوسفند سفارش داده بود و با یه آقای
مداح که موقع ورودمون به خونه بعد قربونی گوسفند یه
دعاهایی خوند و ما وارد خونه شدیممممممممم
هنوزم بعد 2 ماه یاده اون روزا میوفتم خییییییییلی برام لذت
بخشه و همش فک میکنم چققققققققد زود گذشت اون روزا...
من همش انتظار اومدنتو میکشیدم و خالا تو اومدی و 2 ماهتم
شده عزیــــــــــــــــز نازنــــــــــــــــینم.....
اینم بود خاطره اون روز قشنگ...........
و اینم عکس اولین روزت......




خاطره زایمان پســـــــر گلــــــــــــــــم 92/1/28
